تبليغاتX
مانینا -





















مانینا

حكايت

       عشقي

  بي قاف   

     بي شين   

     بي نقطه

 

 

فكر نمي كردم كه خيس بشم.فكر مي كردم از درك اين دنياي تازه به همه ي كهنگي ها پناه ببرم از وحشت بار گناه و قضاوت ،قضاوت نابارور خود از خود.اما تر شدم.سالهاست كه هم تر شدم و هم  از دلهره مرده ام.اما امروز نمي ترسم.حتي از دلهره ي فردا.و حتي از مرگ.كه "هنر" است.مثل رنگ هاي  نقاشي مثل كوير مثل طاقت دنيا كه در من ادامه مي يابد و در ما خلاصه مي شود.

تمامي سكوتم را از بر ميكنم.تمامي روزهاي بغض.تمامي شعر نا تمام،مهتاب عجولانه،تمامي انعكاسم را در چشمهاي تو.تمامي همرنگي با همراه،همسفر.همه را از بر ميكنم.

و باز ميگردم.

و فرو مي روم در اعماق.

و ريشه ها را باز مي يابم.

و نمي ترسم.

 

 

*نام كتابي از مصطفي مستور

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت18:42توسط مانینا | |