|
آدم گاهی عصبانی است. بعد عصبانیتش که می خوابد چیزی می ماند که نمی داند چیست.یعنی دانستنش هم کمکی نمی کند در واقع. چیزی می شود که دلت نمی خواهد فکر کنی بهش.دلت می خواد که بدانی که نیست. بدانی که بازی های کوچک روزگار فقط شوخی اند.عصبانی بودنت می شود یک آگاهی دردناکی که هیچ کاریش نمی شود کرد جز دریافت دردش.این طور می شود که یک بخشی از شخصیتت را کنار می گذاری که دیگری قد بکشد.دیگری که درد کمتری خواهد کشید.این بخشی از شخصیت من هم که تا حالا اینجا می نوشت،حالا دیگر در حال بازنشسته شدن است. خواستم که بگویم اگر فکر می کنید که چرا این همه تغییر کرده ام، دلیل دارد.و اگر فکر می کنید که به همین زودی هاست که دوباره برگردد به روزهای قبلش، باید بگویم که شدنی نیست. (برای کسانی که من را از نزدیک می شناسند.)
و من از این تغییر خوشحالم.
خودم را می سپارم به معجزه ی دست های شما... *** پ.ن. بارگاه الهی ظاهرا معجزه های شما هم جزیی از شوخیتان است...
بار گاه خداوندی با من شوخیتان گرفته است آیا؟ مهلت نفس کشیدنم نمی دهید از هجمه این همه حادثه؟
هر روز بیشتر به بچه هایی فکر می کنم که هیچوقت بر نگشتن.. هر روز بیشتر به خانواده هایی فکر می کنم که بچه هاشون رفتن و دیگه بر نگشتن.. هر روز بیشتر به بچه هایی فکر می کنم که دوستاشون... هر بیشتر به بچه هایی که ... هر روز بیشتر به .. |
About
مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 نزدیک تر
سمیه
|