
ن : بابایی

ت : دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391

ز : 10:9
|
+

سلام ببخشید چند وقتی نبودم
همه اش تقصر بابای تنبل منه
واسه کارای خودش خوب وقت داره
ولی نوبت من که میرسه سرش شلوغ میشه و ...
باسلام این مسیحای شیطون خیال نداره از کاراش دست برداره
و داره با این شیطنت هاش منو حسابی توی فکر می بره
سال جدید منو مامانش تصمیم گرفتیم بفرستیمش
کلاس آموزش زبان انگلیسی و بعد از اینکه نظرش رو مثبت اعلام کرد
و قبول کرد دیگه ژیمناستیک نره و رضایت داد به آموزش زبان
من بابا علی نشستم یکساعتی واسش از محاسن یادگیری
زبان تعریف کردم که مثلا آقا زاده ما توجیه باشه که داره کجا میره
و این کلاس در آینده چقدر به دردش میخوره...
خوب با سلام و صلوات روز اول راهیش کردیم و رفت سرکلاس
و منم خوشحال که شب که میرم خونه حداقل بگه هِلو بابا
شب که از سرکار اومدم خونه مثل همیشه شلوغ کاری
و سروصدا و داد و بیداد و پرید توی کولم و شدم اسبش و
باهاش کلی بازی کردم بهش گفتم بیا تعریف کن ببینم
کلاس زبان چطور بود کیف کردی ؟
هه هه زهی خیال باطل می دونید چی بهم میگه ؟
بخدا کف کردم از این بچه آخه یکی نیست بگه تو به کی رفتی
بابات چشم چرون بوده که توبچه اینجوری شدی ؟
بزنم پس کله اش سه متر بپره هوا...لااله الاالله
با یه حس وحالی وصف نشدنی چشماشو بست گفت:
بابا امروز حال کردم دستت درد نکنه...
عشق کردم دمت گرم که منو فرستادی کلاس زبان
خییییییلی باحاله ...
منم قند تو دلم آب شد بگو ببینم چی یاد گرفتی عزیزم ؟
بهم میگه بابایی این خانوم معلممون
اییییییینقدر خوشکله
ایییییییینقدر پوست صورتش سفید و نرمه
ایییییییییینقدر دوست دارم ببوسمش که نگو
میگم باشه...خانومت رو نمیگم کلاس چطور بود ؟
با بی محلی بهم میگه کلاس خوبه ولش کن
بابایی خانوممون چقدر نازه چقدر پوست صورتش صافه...
و چه و چه و چه ...
بخدا نمیدونم از دست کارای این بچه بخندم ؟
بزنم توی سر خودم مغزم داغون بشه ؟
شما بگید چیکارش کنم...
البته منظوری هم نداره ها اصلا حساسش نمیکنم
ولی کی ترسم از اینه که مجبور بشم واسه اینکه
کاری دست خودشو منو مامانش نده
ده سالش که شد زنش بدم...